۱۳۹۴ خرداد ۲۸, پنجشنبه

سپید دندان و روان ایرانیان


1-در بخش تاریکی از کتاب سپید دندان، جک لندن توصیف می کند که چطور اسمیت خوشگله (که یک آدم دائم الخمر بیرحم و صاحب جدید سپید دندان است) سپید دندان را برای شرکت دادن در جنگ سگها تعلیم میدهد. به او غذا نمیدهد، و تا سپید دندان گرسنه حرکتی برای آزادی یا اعتراض میکند اسمیت او را بی رحمانه با چماق میزند. آنقدر با چماق بر پوزه ی سپید دندان میکوبد که سپید دندان دیگر بی دستور او حرکتی نمیکند، و این نفرت و خشم جمع شده در خود را هنگام جنگ با سگهای دیگر تخلیه میکند. وقتی صاحب بعدی او را از دست اسمیت نجات میدهد، مجبور است مدتها به او محبت کند و حتی به دندان او مجروح شود و باز مهربانی کند تا به مرور او را آرام کند و دوباره غریزه ی محبت را به او بازگرداند. امیدوارم ما از دوران "جمهوری اسلامی" که نامش مانند اسمیت خوشگله متناقض است ( اسمیت خوشگله در واقع بسیار زشت بود) عقل سالم به در ببریم و دوباره اهلی شویم.
1-1-"وزیر بهداشت، درمان، و آموزش پزشکی" در دولت حسن روحانی می‌گوید که حدود ۱۲ میلیون ایرانی دچار بیماری‌های روانی و روان‌پریشی هستند.
1-1-1-یک بازیکن تیم ملی خارجی به ما گل میزند، یعنی همان کاری که بازیکنان ما میخواهند با آنها بکنند. فردا هزاران فحش و دشنام آنلاین از ایرانیان دریافت میکند. بازیگر همجنسگرای هالیوودی سریال How I met Your Mother (ملاقات با مادر ترجمه شده ظاهرا) کلی فحش و دشنام هوموفوبیک از ایرانیان دریافت میکند. یک آدم از همه جا بی خبری که هم نام یک داور بوده که در بازی ما احتمالا اشتباهی کرده، هزاران فحش آنلاین از ایرانیان دریافت میکند. دو نفر در عربستان یک جنایتی می کنند، تمام اعراب که هموطنان عربمان را هم شامل میشوند صدها هزار فحش نژادی دریافت میکنند. ( اگر دو مورد آخر مصداق "گنه کرد در بلخ آهنگری، به شوشتر زدند گردن مسگری" نباشد، مصداق "اه،... زدم کنارش" است)
1-1-1-1 از کودکی اینها در ذهن من حک شده: عرب ملخ/موش/سوسمار خور/کثیف/وحشی...، افغانیِ دزد، جهود نجس، جهود بازی در آوردن، بهایی نجس، پسره اب...، منحرف، کو......دختره....
من یک امتیازم این بود که در خانواده ای بزرگ شدم که اینها را قبول نداشت و کتاب خواندن را هم تشویق میکرد. در نتیجه هرچه سموم از خارج از منزل و از تلویزیون دریافت میکردم در خانه دفع میشد. خیلی ها اینطوری نبودند و حق انتخابی برای نژادپرست و سکسیست و هوموفوب نشدن نداشتند. هر چه فکر میکنم میبینم ما از زمانی که یادم می آید هر روز نژادپرست تر، خشن تر، بی رحم تر، تندخو تر، و بی عاطفه تر شده ایم. و برایش دلیلی جز تعلیمات هر روزه ی مدرسه و تلویزیون و رادیو و امام جمعه و روزنامه ها که در خانواده ها هم بازتولید میشود پیدا نمیکنم. (برنامه ی آینده: مهد کودکهای بسیج. درس اول، چگونه وضو بگیریم تا جهود از دنیا نرویم)
1-1-1-1-1-به کهکشان راه شیری و اصل بقای ماده و انرژی قسم که سعدی وقتی داشت "بنی آدم اعضای یک پیکرند" را می سرود به فکر سردر سازمان ملل و پز دادن فرهنگ آریایی ما نبود. حقیقتی را صدها سال پیش فهمیده بود و داشت با ما در میان میگذاشت. زمانی که سامسونگ گلکسی نداشت و با آدمهای سراسر دنیا در فیس بوک فرند نبود و حتی روایت هست که اسکایپش هم شطرنجی میشده. در آن زمان این بابا چنین حقیقتی را فهمیده که "آدم آدم است آدم جان. آدم باش". بیخیال غرب، چرا اینقدر از خودمان عقبیم؟

۱۳۹۳ آبان ۱۰, شنبه

هذا عفیر...


ظاهرا باز گروهی از عزیزان را برای جوک خمینی و جوکهای مذهبی بازداشت کرده اند. این مطلب را در همین راستا تقدیم حضرتشان میکنیم. باشد که نپسندند.
روزی حضرت و مریدان بر سر راه بنشسته و زنجیر همی چرخانیدند. مریدی حضرت را فرمود: یه قصه برامون بگو! پس حضرت پس از لختی درنگ و اهم اهم فرمود:
هنگامی که جدم پیامبر بن اسلام جان به جان آفرین تسلیم کرد، خر ایشان با نعره خود را در چاه انداختند. وقتی علت را جویا شدند خر از ته چاه فرمود: همانا من عفیر، پادشاه خران بودم و جدم نیز خر حضرت آدم بودی. من همانم که پیامبر درباره ام فرمود: "هذا عفیر، و هُوَ الاُلاغً الکبیر، من کنتم مولاه، فهذا العفیر مولاه، و لا دیفرِنس بیتویننا".* پس ناگهان دوربین روی صورت حاضران برفتی و آهنگ کلیشه ای "دام دام داااااام" پخش شدی، سپس یکی از صحابه عفیر را پرسید: آیا راست باشد که حضرت مصطفی در کودکی علی را در رختخواب خود خوابانیدی دست بر سینه و لبان او کشیدی؟ عفیر فرمود: آری ولی مهمتر از آن دستی بود که بر جاهای دیگرش کشیدی.
پس صحابه ای دیگر پرسید: آیا این نیز راست باشد که هنگام اسلام آوردن علی پیامبر زبان در حلق او فرو بکردی؟ عفیر پاسخ داد: آری، اما مهمتر از آن انگشتی بودی که همزمان در جای دیگرش فرو نمودی.
صحابه ای در این میان گفت: آری من خود آنجا بودم و صحنه بسیار اروتیک بود و حالها برفت.
پس صحابه ای دیگر پرسید: همانا خران را لایف اکسپکتنسی 30-40 سال باشد. پس تو اولین خر حضرتش نباشی. آیا خر پیشین حضرت نیز شجره نامه و رزومه ای چون تو داشتی؟
عفیر فرمود: آری. ایشان نوه ی خر حضرت میتی کمون، مامور مخصوص حاکم بزرگ بودی. صحابه دیگر پرسید: چرا به داخل چاه بپریدی؟
عفیر فرمود: ای پفیوزان اول مرا بیرون آورید تا شما را پاسخ دهم.
صحابه فرمودند: زکی!
عفیر ناچار فرمود: والله من داشتمی برای مسابقات پاتیناژ بین النهرین تمرین کردمی. پایم لیز بخورد و در چاه فرود آمدم. هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم.
پس صحابه عفیر (ع) را از چاه بیرون آوردندی و چون کمرش بشکسته بود، او را به دباغی فرستادندی و از پوست او دمبک درست کردندی.


*تفاوتی بین ما نباشد.

۱۳۹۳ مهر ۱۴, دوشنبه

هی. پسرتو بکش!




خدا: هی. ابراهیم. بیدار شو!
ابراهیم: همممم.
خدا: بیدار شو ابراهیم.
ابراهیم: خدا جان تویی؟
خدا: برو پسرتو بکش!
ابراهیم:جان؟
خدا: میگم برو پسرتو بکش!
ابراهیم: چی شده؟ خدا جان قطع و وصل میشه.
خدا: بروووو پسسرتو بکششششش.
ابراهیم: روی سرمو؟ چیکار کنم؟
خدا: بابا میگم پسرتو بکش.
ابراهیم: یه سر کجا بکشم؟ خیلی خش خش داری خدا جان.
خدا: صبر کن این سشوار رو خاموش کنم. الان داری صدامو؟
ابراهیم: آخییی، آره درست شد. بگو عزیزم. چی شده؟
خدا: هیچی بابا گفتم برو پسرتو بکش.
ابراهیم: پسرمو؟
خدا: آره.
ابراهیم: چرا؟
خدا: هویجوری. زیاد داره بهت خوش میگذره. گفتم ثابت کنی دوستم داری.
ابراهیم: این دوربینت کجاست الان من توش نگاه کنم؟
خدا: همین در راستای این تاقچه روبروت.
ابراهیم: مگه بعد جریان نوح قرار نشد از این به بعد یک مقدار صبر کنی اگر نظرت عوض نشد بعدش اُرد بدی؟
خدا: راست میگیا. همین چند دقیقه که گذشت دارم به ایرادات منطقی و اخلاقیش پی میبرم.
ابراهیم: به جان خودت خیلی زشته این حرکتا. بابا مردم ازت انتظار دارن.
خدا: هرچی بیشتر فکر میکنم، میبینم خیلی حرکت مریضیه. اصلا فراموشش کن.
ابراهیم: من برای خودت میگم. نسلهای بعد اینو بخونن چی میگن آخه؟ یه ذره ثبات داشته باش.
خدا: خیله خوب بسه دیگه تو هم، روتو زیاد نکن. بگیر کپه مرگتو بذار.
ابراهیم: شب بخیر.
خدا: شب بخیر.
.
.
.
خدا: هی. ابراهیم بیدارشو!


....

۱۳۹۳ مهر ۱۰, پنجشنبه

جوانک دین فروش



چند روز پیش داشتیم از یه جلسه در میدان داندس برمیگشتیم. داندس محلیه که مبلغین مذهبی ادیان مختلف جمع میشوند و فریاد میزنند که بیایید از من دین بخرید! یکی با لبخند آمد سراغ ما. 
اول شروع کرد که من کجایی هستم و شما کجایی هستید و من چقدر دوستان ایرانی دارم و غیره (مقدمه چینی برای پرزنت کردن). بعد گفت ما در یک جلسه صدها ایرانی رو غسل تعمید دادیم و به دین مسیحیت وارد کردیم. بهش گفتم این جلسه در ترکیه نبوده بطور اتفاقی؟ گفت چرا. از کجا فهمیدی؟ نخواستم بگم در ترکیه بعضی پناهنده های درمانده ی برای پذیرفته شدن حاضرند خودشون رو همجنسگرا معرفی کنند و بصورت عملی هم این رو ثابت کنند، مسیحیت که سهله. ولی چیزی نگفتم. بعد طرف شروع کرد از خودش گفت. گفت که من قبل از اینکه دوباره متولد بشم (مسیحی یا دیندار بشم) مواد فروش بودم! خندم گرفت. خواستم بگم آقا تبریک. خیلی عوض شدی. یه مواد مخدر اعتیاد آور که منطق رو از بین میبره با یه مواد مخدر اعتیاد آور که منطق رو از بین میبره عوض کردی! قبلا توی خیابون می ایستادی و هرکی رد میشد بهش مواد تعارف میکردی الان دین تعارف میکنی؟ جوانان بی تجربه ی مردم رو قبلا از راه به در میکردی، الان از در راهشون میکنی! این دین افیون توده ها است هم جمله ی دقیقیه!

۱۳۹۳ مهر ۴, جمعه

دانستنیها

آیا میدانستید تنها دلیل اینکه برادران لومیر سینما را بصورت سیاه و سفید اختراع کردند، کور رنگی مادرزاد آنها بوده است؟
آیا میدانستید خِمِرهای سرخ پیش از انتخاب این نام، ابتدا نام خپل های نیلی و سپس پهِن های قهوه ای را برای خود انتخاب کرده بودند؟
آیا میدانستید برای اینکه ده و نه و هشت و هفت و شیش، با پنج تا بشود یازده تا، به چند پیک ویسکی نیاز است؟
آیا میدانستید تمامی حروف نام مبارک حضرت امام (روح الله الموسوی الخمینی) در تک تک سوره های قرآن آمده است؟
آیا میدانستید اگر سوسن خانم فقط یه دونه باشد، احتمال اینکه کفشهای سفید پایش باشد 1 به 37 است؟
آیا میدانستید فیلم ارباب حلقه ها بر اساس زندگی حضرت ایوب (شخصیت گالوم) ساخته شده است؟
آیا میدانستید که هیچگاه نمیتوانید پشت آرنج خود را لیس بزنید؟ (عزیزانی که توانستند در صورت علاقه مندی و آمادگی برای شغلی در کشورهای اطراف خلیج فارس با درآمد خیلی بسیار با ما تماس بگیرند).
آیا میدانستید در دوره ای از تاریخ تمامی حیوانات کره زمین در نزدیکی های منزل نوح اینا میزیسته اند؟
آیا میدانستید در ایران پیش از حمله اعراب پدرسوخته و در دوران حکومت مذهبی ساسانیان، تمامی مردم ایران دارای آیفون 5 اپل و اتوموبیل های لامبورگینی دیابلو بودند که متاسفانه چون تکنولوژی آنها مطابق قرآن نبود اعراب همه را از بین بردند؟
آیا میدانستید در مدت زمانی که به خواندن این مطلب اختصاص دادید، 47 سلول خاکستری شما به شهادت رسیدند؟ یاد و خاطره شان گرامی.
آیا میدانید این جمله از کیست:
"هر نقل قولی که در اینترنت وجود دارد لزوما واقعی نیست. پیش از اشتراک گذاری زحمت سرچ آن را به خود بدهید."
الف: آبراهام لینکلن در سال 1974.
ب: چارلی چاپلین در سال 1835.
ج: دکتر شریعتی هنگام خواندن نقل قولهای خودش در اینترنت.
د: کوروش کبیر، در چه سالی مهم نیست، قبل از نابودی ایران بزرگ و زیبا و زرتشتی و خفن و گوگوری مگوری و بهشت روی زمین توسط اعراب (من نژاد پرست نیستما، ولی این عربا خیلی بو میدن. *).
ه: ران جرمی کبیر 1985.**
برگرفته از کتاب: آنچه نمیدانستید و فرقی هم به حالتان نمیکرد
اثر ماندگار آدولف ایرانی نژاد اصل ناف آریایی تا دسته.

*دقت کنید که این جور جملات همیشه با "من نژاد پرست نیستم" شروع میشود.
**بزرگترین پورن استار دهه 80 و 90

۱۳۹۳ مهر ۱, سه‌شنبه

جل الساینس!

طرف میگه آمریکا بخاطر اینکه به ایران قطعات بوئینگ نمیفروشه مقصر سقوط هواپیماهاست! شیخ ماست دیگه، بالاخره همیشه هم کرامت نداره. بروسلی که نیست. بعضی وقتها یک همچین تراوشاتی هم داره. یک زمانی انقلاب نزدیک بود، سقف مهرآباد ریزش میکرد تقصیر شاه بود. الان همه چیز به لطف اتحاد عزیزان ضد استعمار و ضد استکبار شده تقصیر آمریکا. جمهوری اسلامی به درک. آمریکا رو بچسب و اسرائیل. حضرت امام داره توی قبرش به لطف شما از شادی بندری میزنه. چسبیدین به آرمانهای طلاییش ول کن معامله هم نیستید! هی حضرت آرمانها و معامله رو تکون میدن، مثل حبل المتین بهشون چسبیدین ول نمیکنین.
حالا اصلا آمریکا بد. آمریکا اخ. اصلا امیدوارم آمریکا با ابدال حق محشور نشه. به حق پنج تن آل عبا جز جیگر بزنه. اصلا امرأت الأمریکیه حمالة الحطب. خوبه؟ بالاخره البغدادی چند سال توی لیست تحت تعقیب های اف بی آی بوده، بعد به دروغ خبر میزنین که آمریکا گفت داعش رو ما ساختیم! جل الساینس! شما پرچم طرف رو آتیش میزنی، توی مدارس روی زمین پرچم کشورش رو نقاشی میکنی که بچه ها برای کلاس رفتن از روش رد بشن، همه جا فحشش میدی، به دشمنانش کمک میکنی، بعد میگی به چه حقی به ما بهترین جنسهاتو نمیفروشی؟! درود بر شرف آریایی/اسلامیت!
والله یادمه وقتی بچه بودیم و با توپ پلاستیکی بازی میکردیم، اگه یکی میومد توی زمین بازی که توپ فوتبال چهل تکه داشت، تو اگه میخواستی با توپش بازی کنی باید باهاش رفیق میشدی؛ یا جداقل دیگه فحشش نمیدادی! اگه اذیتش میکردی طرف هم طبیعتا توپشو بهت نمیداد یا به بقیه میگفت با تو نمیخواد بازی کنه! ظاهرا دوستان و عزیزان نمیخوان باور کنن که این حق یک کشوره که به کشور دیگه چیزی نفروشه! انگار اینکه بگن آمریکا بده ننگ و آبروریزی جمهوری اسلامی رو کمتر میکنه! به قول حضرت امام: "لکن صدایش رفت. با بویش میخواهید چه کنید؟" عادت کنید عزیزان، جمهوری اسلامی در حال حاضر یکی از بزرگترین آدم بَده های فیلم "تاریخ معاصر" است.
از نظر من دلیل این موج مرگ بر آمریکا و اسرائیلی که راه افتاده، علاوه بر ادغام همیشگی عقده های حقارت (کنونی) و خود بزرگ بینی (تاریخی) ما (دَد بَردیه بخدا!)، یک مقدارش اینه که بخشی از این عزیزانی که مردم رو به فردایی روشن تحت پرچم جمهوری اسلامی امیدوار میکنند و عبور از جمهوری اسلامی رو محال نشون میدن، خودشون دیگه فهمیدن که چقدر ساده لوحی کردند؛ یا اگر عمدی بوده، مردمی که فریب این عزیزان رو خوردند دیگه دارند میفهمند که اسکل گشته اند، و این عزیزان مجبورند یک توجیهی برای بد بودن شرایط پیدا کنند. این جمله ی: "قرار بود شرایط بهتر بشه، ولی بخاطر این دشمنان نشد" همیشه توجیه قابل قبولی برای بی کفایت ها و دیکتاتورها و ایدئولوژی پرستان بوده.
این توهم ماخولیا وار شما نیز بگذرد.
و هذا مشغولات و مکنوناتِ قلبی، و قمبلتی علی لسانی، و جاء الدایاریا، و فقه قولی بعد الایاما کثیرا. فهذا الفنامنان یونیکا، و لا ریپیتاً له. 
بیست و سوم سپتامبر سنه دوهزار و چهارده

۱۳۹۳ شهریور ۲۸, جمعه

راهنمای ترجمه: ادبیات مقامات در جمهوری اسلامی

کلمات : معنی واقعی کلمات

ملت ایران: من و همفکرانم
ملت ما: من و همفکرانم
 مردم: من و همفکرانم
جمهوری اسلامی ایران: من و همفکرانم
دشمن/دژمن: بقیه کشورهای کره زمین منهای 5
استکبار جهانی: بقیه کشورهای کره زمین منهای 5 
کشورهای دوست: آن 5 تا
رابطه بر اساس احترام متقابل: حمایت کنید تا نفت بگیرید
ایادی استکبار: مخالفین ما
فریب خوردگان: دوستان دیروز
بی بصیرت: دوستان دیروز
خوارج/ناکسین: دوستان دیروز
حضرت امام: آس حکم
به سزای اعمالشان/خیانتهایشان/جنایاتشان برسانیم: اعدام
اجرای عدالت: اعدام
مجازات: اعدام
ژر:شعر
انتخابات: موعد تسویه حساب و بازتوزیع قدرت در درون رژیم
مردم پدر اینها را در خواهند آورد: بسیج را میفرستیم سر و صدا کنند
خود مردم نخواهند پذیرفت: اصلاح طلبان حکومتی را میفرستیم سر و صدا کنند
حمایت جهانی: نایاک و شرکای خارج را میفرستیم سر و صدا کنند
احساس خطر: دوشواری در راه است
مقاومت/ ایستادگی: کمی تحمل پیش از خم شدن
ارتش: سپاه
اقتصاد/بورس: سپاه
صادرات: نفت
واردات: همه چیز منهای نفت
ددمناشن: داداشم اینا 
بهتر است/ ترجیحا/ حدالامکان: باید 
مقام معظم رهبری: خط نگهدار
ائمه جمعه: اسپیکرهای ایشان
کیهان: بلندگوی دستی ایشان
صدا و سیما: آمپلی فایر ایشان
نوشیدن جام زهر: دگمه ی گه خوردم را فشار دادن
نکته: در این گونه ادبیات صفت تفضیلی "تر" وجود نداشته تنها صفت افضل یا "ترین" کاربرد دارد. همچنین واژه های "نمیدانم"، "شاید" نیز در قرون میانه از این زبان حذف شده است.

۱۳۹۳ شهریور ۲۷, پنجشنبه

سخنی با نوجوانان

 اگر تاریخ پیشرفت و تکنولوژی انسان را به قطارهای شهر بازی تشبیه کنیم، در حال حاضر ما در یکی از مراحل "یوووووهوووووووووهوووووو!" به سر میبریم. بگذارید توضیح بدهم.
اگر میبینید پدربزرگ و مادربزرگتان با تکنولوژی هیچ میانه ای ندارند و حتی مدیریت کنترل از راه دور تلویزیون برایشان سخت است، یا پدر و مادرتان تا این اندازه سرگردان هستند و از هر کاری که میخواهید بکنید، هر بازی کامپیوتری که میخواهید بخرید، و هر نوع جدید موسیقی که میخواهید گوش بدهید وحشت دارند، دلیلش این است که در مجموع طول تاریخ جهان، به اندازه 50 سال عمر آنها تحولات تکنولوژیک اتفاق نیافتاده. بنده زمانی را یادم هست که ما نامه مینوشتیم. با خودکار. تلفن خانگی نداشتیم و دوستی در اروپا داشتیم که دو ماه طول میکشید تا نامه هایمان برود و برگردد. (نامه همان ایمیلی است که مانیتور دورش نباشد). بعد تلفن زیاد شد. معمولا یک دانه بود در خانه. توی اتاق هال یا پذیرایی، یا حتی در چند اتاق ولی اوایل فقط با یک خط تلفن. جان؟ یک خط تلفن چیست؟ توضیح میدهم. یعنی وقتی از اتاقتان داشتید با دوست پسر یا دخترتان حرف میزدید، مادرتان از آن اتاق گوشی را برمیداشت و شروع میکرد شماره گرفتن! بعد شما باید داد میزدید "ماماااااااان گوشی رو بذاااار! دارم حرف میزنننم" بعد مامانتان شاکی میشد و پشت تلفن جلوی دوست پسر/ دخترتان شروع میکرد بحث کردن که این چه طرز حرف زدن است و ....خلاصه اصن یه وضی. خانواده های زیادی سر این موضوع از هم پاشیدند. یاد و خاطره شان گرامی. این را هم بگویم که در زمان ما از دید خانواده ها فقط پسرها دوست دختر داشتند، دخترها دوست پسر نداشتند، حتی اگر داشتند. 
بازی کامپیوتری در زمان کودکی ما آتاری بود و کمی بعد تر میکروجنیوس یا نینتندو. آتاری یک بازی داشت که توی آن یک خط کوچک عمودی سمت راست تصویر بود، یک خط کوچک سمت چپ. بعد یک توپ بینشان رد و بدل میشد و اینها باید از دیواره تصویر سمت خودشان دفاع میکردند. هیجان مفرط بود آقا. هیجان. بسیاری از والدین به خشونت این بازی و تاثیر آن بر کودکان اعتراض کردند. من یادم نمیرود، پسر دایی ام تحت تاثیر این بازی تا 10 سالگی با کله میدوید سمت هر دیواری که یک نفر جلویش ایستاده بود. 
فکر کنید در آن اوضاع و احوال، اینترنت سر و کله اش پیدا شد. نه این اینترنت مخوف الان. دو تا رکاب دوچرخه بود که به کیس کامپیوتر وصل میشد و شما باید پشت میزتان هی رکاب میزدید تا اینترنت از کار نیافتد. (این بخش نیاز به تایید دارد). زمان ما اینترنت شما تمام میشد. بله تمام میشد. بعد باید میرفتید بازار و روی یک کارت چند ساعت اینترنت میخریدید. وقتی روی صفحه ای کلیک میکردید میتوانستید بروید شام بخورید و برگردید تا صفحه باز شود. بعد در عرض چند سال، اینترنت این چیزی شد که الان هست. الان از آن سوی دنیا در عرض چند ثانیه با یکی این طرف دنیا بصورت تصویری صحبت میکنید. متوجه هستید؟ تصویری. از آن چیزهایی که در کتابهای ایزاک آسیموف بود! پدر و مادر شما دارند در دنیایی زندگی میکنند که وقتی بچه بودند در کتابهای علمی تخیلی خوانده بودند. وقتی میگویم اگر تاریخ پیشرفت و تکنولوژی انسان را به قطارهای شهر بازی تشبیه کنیم، در حال حاضر ما در یک از مراحل "هوووووووووهوووووو" به سر میبریم، یعنی زمانی که یک سربالایی بزرگ (تاریخ بشر تا قرن بیستم) را پشت سر گذاشته ایم و توی یک سرازیری افتاده ایم و داریم از شدت سرعت جیغ میزنیم. پدر و مادر و پدربزرگ و مادر بزرگ شما الان در چنان وضعیتی قرار دارند. دور و برشان اینقدر همه چیز به سرعت دارد عوض میشود که صورت آنها در حالت جیغ دائمی قرار دارد. کمی درکشان کنید. برایشان چیزها را توضیح بدهید. هیچ نسلی در تاریخ تا این اندازه از نسل بعدی خودش فاصله نداشته. گناه دارند بخدا.

۱۳۹۲ اسفند ۱, پنجشنبه

مکدونالد و نوستالژی بابلسر

رفته بودم مکدونالد. ماهی یک بار اجازه دارم فست فود بخورم. توی صف ایستاده بودم. داشتم به این فکر میکردم که زندگی رو ببین. 4 سال پیش توی بابلسر داشتم قدم میزدم. بی امید، داغون، چه برما گذشت این سالها، چی شد که از تورنتو سر در آوردم. هنوز ذهنم مشغول بود که نوبتم شد. 
صندوقداره گفت: ?Can I help you
من یه آهی کشیدم و گفتم: ?I don't know, can you
طرف داد زد: !Next

۱۳۹۲ دی ۲۶, پنجشنبه

توصیه ایمنی 67: در باب غیبت و افتادن در پوستین خلق

    1-  غیبت کردن مانند سیگار کشیدن است: برای همه ضرر دارد، ولی حال میدهد، بعضی وقتها عواقب آن با تاخیر خود را نشان میدهند، و همانند سیگار باعث جمع شدن یک گروه کوچک به دور هم از بین یک جمع بزرگتر میشود.
2-     هنگامی که چانه تان گرم می شود و غیبت را شروع میکنید، مراقب رابطه شخص شنونده و شخص مغیوب (مورد غیبت) باشید. حتی احتمالات عجیب را هم در نظر بگیرید.
3-     هنگام غیبت سعی کنید ابتدا یک سامری و جمع بندی کوتاه از موضوع غیبت را ارائه کنید و در صورت بازخورد مثبت از شنوندگان به بسط و گسترش و شاخ و برگ دادن بپردازید.

4-      عموما سعی کنید فقط با بهترین دوستانتان غیبت کنید و درباره بهترین دوستانتان غیبت نکنید. کسی که پیش شما غیبت دوست نزدیکش را میکند، پیش دوست نزدیکش شما را (غیبت) میکند.

۱۳۹۲ دی ۱۳, جمعه

رفع تکلیف


دوستان هی میگن چرا چیزی نمینویسی. گفتیم به مناسبت سال نو یک سر بزنیم اون اعماقِ تَه، ببینیم چه خبره: حقیقت اینه که دوستان خیلی به ما لطف دارن وگرنه ما عددی نیستیم. البته این رو که میگم دارم تواضع میکنم، وگرنه هم من میدونم، هم شما واقفید که بدون من چرخ گردون دچار نقص فنی شده و "عین" از "معنی انسان" جدا میشود و آنچه می ماند همان است که می ماند.
امروز صبح که داشتم "آب توالت را سبز میکردم" (توضیح: دوستان گفتند تو خیلی آی کیوت بالاست. خیلی شاخی. درک بعضی رفرنس های طنزت خیلی سخته، اعصاب توضیح دادن را هم نداری و در نتیجه به خواننده ممکنه این حس را بدهی که تو نگاه از بالا داری یا اگر خواننده مطلب رو نفهمه خنگه. پس باید توضیح بدی برایش. من انصافا نقد پذیرم، این رفرنس هم خیلی سخت است. پس توضیح میدم: ببینید عزیزان، ما همیشه مایع تمیز کننده می ریزیم توی تانکر توالت فرنگی، در نتیجه آب توالت در حالت عادی همیشه آبیه، اوکی؟ حالا رنگ آبی با اضافه کردن چه رنگی سبز میشه؟ آفرین بچه های من. حالا توی توالت اون رنگ از کجا میاد؟ آباریکلا عسل بابا. نگرفتی هنوز؟ ااااااااه، دوستان یکی به این خنگِ کودن حالی کنه!)* خلاصه در حال رنگ آمیزی داشتم فکر میکردم که اگر سگ های باکسر انگلیسی حرف میزدن آیا از اینکه باکسر یه جور شورته شاکی میشدن؟ آیا اگر گاوها فارسی میفهمیدند، باز هم میگفتند ما، یا فقط منم منم میکردند؟ 

وقتی که نان را از هر طرف بخوانی نان است، پس به "اِریک" خیلی ظلم شده. (توضیح: اینجا یک بازی طنز جدید کرده ایم و کلمات داخل گیومه را باید برعکس بخوانید) حالا جواب "سکان" و "توپاک" را کی میخواهد بدهد نمیدونم. فقط اینو میدونم که سُکراتس (سقراط) و "هرتزوگ" شدیدا مخالف اینگونه بدعت گذاریهای غیر مسوولانه بوده اند. البته "نیکوس کازانتزاکیس" در این زمینه نظر خاصی نداشته. (توضیح: نیکوس کازانتزاکیس برعکسش چیز خاصی نمیشود. طنز آن در این است که اینجا اصطلاحا شما سرکار رفته اید یا به دیالکت جوانان امروز، اسکل شده اید. محض احتیاط جد و آبادته!)

قبول دارم. انصافا بدون توضیحات سخته. خلاصه برای اینه که نمینویسم.
سیاوش

۱۳۹۲ آذر ۴, دوشنبه

نامه

فرزندم
تنبلی را قدر بدان.
تنبلی موجب خلاقیت های زیادی شده
مثل اختراع کنترل از راه دور
یا تقلید در دین
و حتی سزارین!*
بازی بسکتبال هم
احتمالا اختراع یک آدم تنبل بوده
که آشغالش رو توی سطل پرتاب میکرده.

از نامه های یک سکسیست کافر

*دوستان فمینیست توجه داشته باشن که کاراکتر یک آدم سکسیست هستش و لزوما حرفاش منطقی و عادلانه نیست. جان من بیاین دوست باشیم.

۱۳۹۲ آبان ۱۶, پنجشنبه

حسین، زینب، ابولفضل، از اون زاویه


به مناسبت اینکه امروز فهمیدیم محرم فرا رسیده، بعنوان یک ایرانی که سالها مجبور بوده وانمود کند روایت شیعه درباره عاشورا را قبول دارد، قصد داریم یک معرفی نامه کوتاه برای این ماه و بازیگران اصلی اش بنویسیم:

الف: امام حسین: ایشان یکی از برجسته ترین شخصیتهای شیعه هستند. دلیل برجستگی ایشان این است که وقتی مردم کوفه ایشان را برای خلافت به کوفه خواندند، ایشان پا برهنه و بدو بدو با اهل و عیال راه نیافتادند که بروند کوفه (الان دوستان به بنده اشاره کردند که، بله، ایشون راه افتادند) و از دشمن فریب نخوردند (...ظاهرا خوردند)، و در جنگ دشمن را شکست دادند ( عجب، اینجور که از اتاق فرمان به من اشاره میکنند، ظاهرا ایشان شکست مفتضحانه ای خورده اند)، و پس از شهادت، ایشان مانند عیسی مسیح دوباره زنده شدند و دشمن را ناکام گذاشتند (جان؟ بله ظاهرا ایشان مُرده ماندند و دشمن را بسیار شادکام گذاشتند و حتی کله شان را در مهمانی یزید اینا در یک سینی سرو کردند بعنوان اُردِرو). با توجه به ادله بالا، هنوز از منشاء برجستگی ایشان دلیل دقیقی در دست نیست.
تمام حدیث هایی که از ایشان وجود دارد درباره شهادتشان است. ظاهرا ایشان از شهادتشان خیلی سورپریز شده بودند.

ب. زینب: خواهر امام حسین که ظاهرا دارای صدایی بسیار کلفت و سبیل و حتی ریش بوده است (بنده یک بار ایشان را بعد از تعزیه دیدم، سیگار هم میکشید). برجستگی ایشان در این بوده که یک پیرزن بوده که وقتی برادرش را کشتند، به قاتلانش کلی حرفهای توهین آمیز زده، و اکثر تاریخدانان خارجی، اروپایی، و حتی غربی خصوصا کنت چاکیولا از رفتار این پیرزن در عجب هستند. چون همه میدانند که پیرزنان و پیرمردان به صورت ژنتیکی بسیار منطقی هستند و بهیچ وجه هم توانایی غر زدن ندارند، در نتیجه رفتار ایشان واقعا خرق عادت بوده است.

ج. ابالفضل: ایشان فامیل دور امام حسین بوده اند. برخلاف باقی ائمه و دوستان، از ایشان هیچ ردی در تاریخ نیست غیر از اینکه یک بار برای آب آوردن رفته اند و در این امر نیز موفق ظاهر نشدند و طی یک سری عملیات محیر العقول ژیمناستیک و از دست به دست و از دست به دندان کردن مشک آب، کشته میشود. ، ظاهرا حتی یک بار هم حرفی از ایشان صادر نشده که کسی نوشته باشد. احتمالا یا آی کیوی بالایی نداشته اند، یا قلم کاغذ دم دست نبوده است.

د. مسلم بن عقیل: ایشان نقش تکست مسیجی را برای امام حسین بازی کردند که در پندینگ ماند و هیچوقت دِلیوِر نشد.

ه. عاشورا: ظاهرا کوبیدن ضرباتی با کف دست بر سر و با زنجیر بر پشت، در یادآوری وقایع عاشورا بسیار موثر است. در سطوح تخصصی تر از قمه، چکش، و اره برقی نیز استفاده میشود. برخی از دانشمندان بحث کرده اند که خواندن و نوشتن کتاب درباره وقایع عاشورا، برای یادآوری این وقایع کافیست و نیازی به سادومازوخیسم وجود ندارد، ولی عموما فرق سر این دانشمندان توسط دانشمندان مخالف شکافته شده است.

۱۳۹۲ مهر ۱۶, سه‌شنبه

خامنه ای در فیس بوک

عزیزان و مریدان سلام! الان ساعت 4 صبح در تهران، 3 صبح در نجف، 7:40 دقیقه در شانگهای و 9:20 دقیقه در تورنتو است. نمیدانم کجا هستم، چون سر شب آقای حداد آمدند و نشستیم پای بساط و فکر کنم جنسش ناخالصی داشت. مستراح رفتم ولی پس از کلی مجاهدت اتفاق خاصی نیافتاد و خسته و دل شکسته بیرون آمدم. فردا صبح چندین جلسه دارم، یک جلسه دیگر هم دارم که در آن فقط خودم نیستم و چند نفر دیگر هم حضور دارند. خواستم سلامی عرض کنم و بگویم هایل هیتلر، ساک ایت نتانیاهو! 



کامنتها:
پرتعلی مشعوف زاده: ما واقعا خوشحالیم از این که مقامات ما بلدند بنویسند و حتی بخوانند. درود بر شما فرزندان ایران خانم و ممد آقا. 
کمند گیسو قشنگ: آقای خامنه ای، فکر کنم به شما افتخار میکنیم. هنوز از دلیل و چگونگی آن خبری به دستمان نرسیده.
کوروش اشتباه آمدگان: تبریک میگویم که توانستید تابوی رژیم سفاک جمهوری اسلامی و ولایت مطلقه کثیفش را در استفاده از فیس بوک بشکنید. 
شامبیز کم انتظار: آقای خامنه ای، من از منابع موثق شنیده ام که شما پس از مستراح رفتن دستهای خود را می شویید و گاه دیده شده که در دستشویی فین هم میکنید. امیدوارم چنین حرکاتی نمایشی نبوده و این روند ادامه داشته باشد. 
حداد: آقا من هنوز حالم بده. شما مشکلی براتون پیش نیومد؟
کاظم مغیوظ نژاد: ای به گور پدرت قاتل لعنتی، ای بمیری بی شرف، ای مردم چرا اینقدر خوشحالین شما؟ ای پدرسگ، ای مرگ، هارهارهار.
منوّر حسین ماله کشان: متاسفانه جنس بد در بازار زیاد شده. 

۱۳۹۱ اسفند ۱۲, شنبه

آلبوم خاطرات 3



کلاس دوم دبستان بودم. امتحان دینی داشتیم. هرچی نگاه میکردم به سوالات میدیدم بیشترشان را بلد نیستم. یکهو یادم آمد که کتاب دینی همراهم است. کتاب را در آوردم و جواب سوال را پیدا کردم و نوشتم. چند دقیقه بعد باز برای یک سوال دیگر همین کار را کردم. بعد با تعجب به بقیه نگاه کردم که چطور داشتند زور میزدند که جوابها یادشان بیاید. پیش خودم میگفتم یعنی هیچکدامشان کتاب نیاورده اند؟ خلاصه، سوال چهارم یا پنجم را داشتم در می آوردم که یکهو بقل دستی ام (اسمش الدنگ رضاییان بود اگر اشتباه نکنم، یا شاید میلاد رضاییان بود، درست یادم نمیاد) داد زد که خانوووم اییزه (با صدای این بچه های لوسی که میخواهی با لگد بیافتی به جانشان و تبدیل به لکه روی دیوارشان کنی) اینا دارن تقلب میکنن! من کلمه تقلب را در آن زمان شنیده بودم و میدانستم چیز بدی است. ولی دفینیشن و مفهومی برایش نداشتم. گیج برگشتم و جولیوس سزار وار به این بروتوس الدنگ نگاه کردم. خانم آمد، گوش من از اینجا به بعد شد کنترل پنل من برای مسوولین مدرسه. شما یادتان نمی آید، یک زمانی، قبل از اینکه مدرسه غیر انتفاعی دربیاید، مدارس فقط عمومی بودند و در آنها ابزار آموزشی، گوش و پس گردن بچه بود. خانم امینی من را از طریق گوشم کشید و برد بیرون و داد دست مدیر مدرسه که اتفاقا صاحبخانه ما هم بود و رابطه خیلی خوبی داشتیم.
نفس راحتی کشیدم. آقای معمایی (مدیر) من را از دست این معلم زبان نفهم و بیرحم نجات میدهد.* هنوز چغلی معلم تمام نشده بود که آقای مدیر یک نر و ماده خواباند تو صورتم که مغزم از گوشم پرید بیرون و چسبید روی شیشه دفتر. اینقدر من را تکاند و سابید و چلاند که تمیز شدم براق! زنگ تفریح شد و معلم ها تک تک آمدند دفتر. هرکدام از راه میرسیدند اول میپرسیدند این چرا اینجاست، بعد بسته به مرامشان از پس گردنی تا سرتکان دادنی حرامم میکردند و میرفتند. مدرسه که تمام شد من گریان رفتم خانه و آقای صاحبخانه/مدیر برای مادرم توضیح داد که من چه جنایت شنیعی مرتکب شده ام. وقتی رفت من از مادرم معنی تقلب را پرسیدم و متوجه شدم که نمیتوان سر امتحان کتاب باز کرد.
نتیجه اخلاقی: اگر یک بچه 7 ساله (من 6 ساله رفتم کلاس اول) یک اشتباهی کرد، نگیرید عین سگ هار بزنیدش، شاید نمیداند دارد چه میکند. اول برایش اشتباهش را توضیح بدهید، بعد عین نمد بکوبیدش که یادش نرود.
نکته: درس دینی کلاس دوم هنوز تو حلقم.

*قصد توهین به معلم عزیزم را ندارم. ولی آن زمان این افکار از ذهنم میگذشت.

۱۳۹۱ اسفند ۱۰, پنجشنبه

آلبوم خاطرات 2


یادمه از بابلسر داشتم اسباب کشی میکردم که برم آمل. چله تابستون، 105% رطوبت، 35 درجه گرما. یک راننده وانت خیلی جوان به پستم خورده بود. طرف هی سعی میکرد سر صحبت را باز کند. (از این آدم‌هایی که ازت سوال میپرسند و بعد بی توجه و بی‌صبرانه منتظر می‌شوند تا حرفت تمام شود تا سر حرف را برگردانند و از خودشان بگویند، و اصلا برای همین سوال میپرسند) من هم از سختی روزگارم گفتم و بعد این موتورش راه افتاد و با لحن پدرانه ای (2 سال از من بزرگتر بود) شروع کرد که: بعله، من رو که میبینی، با عرق جبین و زور بازو، الان دوتا خونه دارم، دوتا ماشین دارم، دوتا یخچال و کولر توی هر خونه، تلویزیون 67 اینچ، دوتا هارلی دیویدسون، یه هلیکوپتر شینوک، دوتا بوئینگ 737 (حقیقتش از وسط‌هایش دیگر دقت نکردم، حدس می‌زنم) الانم که اومدم واسه حمل و نقل، بخاطر رفیقمه که ازم خواسته...آره، ناامید نباش، سخت کار کن، امید داشته باش، خدا جواب می‌ده.
من هم پرسیدم حالا شما کارتون چی بوده؟ کجا کارگری میکردی؟ طرف هم خیلی ریلکس، (به جان خودم) برگشت گفت من 10 سال با همین وانت تریاک قاچاق می‌کردم! تازه بازنشسته کردم خودمو! بعد هم نشست برای ما یک دوره فشرده از رمز و رموز و فوت کوزه گری قاچاق تریاک گفت و مشقات و سختی هایش (انصافا من هم خیلی سوال داشتم). تمام مسیر با دهان باز گوش می‌دادم و هی جلوی خودم را میگرفتم که نگویم: دااش، منو با خودت ببر!
نتیجه اخلاقی داستان:
یادتان باشد که اگر 2 میلیون به خود فروشنده‌ها در افغانستان بدهید، برایتان طوری جاساز میکنند که سگ هم نتواند پیدا کند. طمع نکنید. طمع سرتان را به باد می‌دهد. در ضمن اگر از جاساز ماشین نگران بودید، در یک سطل آب، دو لول تریاک حل کنید، یک کیلومتر قبل از پاسگاه، بریزید روی جاده. ماشین‌ها که پشت هم از رویش رد میشوند، چرخشان بو میگیرد، سگ پلیس اسکل میشود.*
توصیه های ایمنی را جدی بگیرید. 

*
pleeaasse don't try this at home

۱۳۹۱ اسفند ۵, شنبه

آلبوم خاطرات 1


یازده سال پیش در چنین روزهایی ما شلاقیده شدیم. نخیر آقا، خبری نبود، لب ساحل داشتم راه میرفتم، تازه با دو نفر. ییهو یارو آمد که رابطه نامشروع دارید. هرچی گفتم آقا بخدا من عرضه و توانایی روانی رابطه نامشروع با دونفر را ندارم گوش ندادند. حتی اول گفتم یکیشان دخترخاله ام است. یارو گفت خوب باشد، مگر محرم است؟ کم آوردم. شب بازداشتگاه، فردا دادسرا. قرار بود 80 تا بخوریم. قاضی کشو میزش باز شد و 50 هزار تومان رفت تویش و ما 30 ضربه خوردیم. ضربه ای هزارتومان، نرخ آزادش هم همین بود آن زمان، نرخ دولتی را نمیدانم. ولی انصافا شرع اسلام هم مایه کاری به صرفه است. خلاصه دخترها از روی کاپشن خوردند، من از زیر پیراهن. پدرم آمده بود دنبالم. من را که دید خندید. گفت تازه مرد شدی. خواستم بپرسم که تماس شلاق و ماتحت بنده چگونه در فرآیند بلوغ تاثیر گذار است؟ دیدم مثلا دارد به ما حال میدهد. هیچی نگفتم. خندیدم. رفتیم شیرینی خریدیم و رفتیم خانه. بتادین زدیم و الکل سفید قاطی با آب انار خوردیم. دوای بسیاری از دردهای پرولتاریا در آن زمان الکل سفید بود مخلوط با چیزهای دیگر. شما یادتان نمی آید.
آن روز بود که من افتادن دوزاری ام را حس کردم.


۱۳۹۱ دی ۲۶, سه‌شنبه

انتقال موقت

عزیزان دل برادر. 
فعلا یک چند وقتی به فیس بوک نقل مکان میکنیم، دیگه مرتب مینویسیم. کوتاه و بلند.
https://www.facebook.com/Khrdaghstan?fref=ts
سر بزنید.
برمیگردیم.

۱۳۹۱ آذر ۲۵, شنبه

الوقاحت الشیوخ و الحماقت الشیوع، یا: ماجراهای سید علی و واژن سحر آمیز



 ای مارمولک!...
جان؟ در جریان نیستید؟ هاااا.خوب پس بگذارید یک پیش زمینه کوچولو ارائه کنم.

آنچه گذشت...
 مجلس موسسان مصر برای پیش نویس قانون اساسی داشت زحمت میکشید. هر روز هم به همه رسانه های غربی میگفت که قانون بسیار دموکراتیک و مطابق با حقوق بشر و غیره بوده و آسوده بخوابید و.... بعد که چند روز پیش(،) پیش نویس این قانون در مجلس موسسان تصویب شد، گندش درآمد که برخلاف تمام وعده ها، اسلام دین رسمی مصر شناخته شده و آزادی مذاهب هم فقط برای ادیان ابراهیمی شناخته شده است (ما از همین جایگاه خواستار پاسخگویی هرچه سریعتر آقای ابراهیمی هستیم. باید مشخص شود این آقای ابراهیمی کیست که فقط برای ادیان خودش پپسی باز می‌کند؟).
بعد آقای مورسی درست چند روز قبل از به رفراندوم گذاشتن این پیش نویس قانون اساسی، خواست ارتش را مسوول محافظت از نهادها و سازمانهای دولتی بکند و اختیارات خودش را هم افزایش بدهد. بعد مردم مخالفت کردند، بعد هوادارانش موافقت کردند. بعد یک اتفاقاتی افتاد و بعد ارتش آمد وسط و بعد بالاخره مورسی کوتاه آمد؛ اما پیش نویس قانون آقای ابراهیمی کماکان دارد می‌رود برای رفراندوم. تا الان گروههای دور خورده از اخوان المسلمین (آخرش سنی ها هم این تقیه را یاد گرفتند) که از شدت سرگیجه مشغول تگری زدن هستند برخی تحریم و برخی رای نه به رفراندوم را پیشنهاد کرده‌اند.
اینها را گفتیم تا برسیم به اصل ماجرا. این چند وقت ما خیلی به بی بی سی فارسی گیر دادیم سر پوشش این داستان (بامداد خبر نظر نویسنده این مطلب را لزوما تایید نمی‌کند) اِه؟ باشد آقا. این چند وقت من خیلی به بی بی سی فارسی گیر دادم سر پوشش این داستان. چه آن زمان که از تصمیمات مورسی بصورت کاملا بیطرفانه حمایت می‌کرد و چه هنگامی که مخالفان او را بصورت کاملا عادلانه ایگنور می‌کرد. بعد نشستم با دقت بیشتری خبرها را خواندم. ببینید طرف چقدر خودش را دور زده تا جریان را درست تعریف نکند:
"این درگیری بعد از ظهر چهارشنبه و زمانی آغاز شد که صدها تن از هواداران اخوان المسلمین به طرفداری از محمد مورسی به سوی کاخ ریاست جمهوری راهپیمایی کردند تا مخالفان رئیس جمهوری (عددی نبوده‌اند ظاهرا) را که در اطراف کاخ تحصن کرده بودند متفرق کنند (نگران مزاحمت تحصن کنندگان برای نوامیس بوده‌اند احتمالا). مهاجمان به برچیدن و آتش زدن  چادرهای تحصن کنندگان مبادرت کردند (یا کربلای معطّر!) که به خشونت بین دو طرف منجر شد."
آنها چادر اینها را آتش زده‌اند، و حدس می‌زنم با "قربانِ پسر" گفتن و نوازش این کار را نکرده اند، چون بنده خودم یک ایرادی دارم، دوستان هم به من گوشزد کرده‌اند، آن هم اینکه اگر کسی بخواهد بیاید و جایی که من می‌خوابم را آتش بزند، بصورت غیر ارادی با او درگیر می‌شوم، مثل تیک عصبی است. سوختن وسایلم را دوست ندارم. به طرف نمی‌گویم کاش سیب زمینی و قارچ داشتیم تویش کباب می‌کردیم. پس وقتی آن آدم چادر من را آتش بزند، یعنی قبلش حتما پدر خودم را هم سوزانده است. پس این یعنی این عزیزان آمده اند و زده‌اند و سوزانده‌اند و مانده‌اند، بعد آن چادر سوختگان با آنان درگیر شده‌اند.
به یاد سال‌های نخستین پس از انقلاب 57 می‌افتم که مخالفان کم کم داشتند با زور از صحنه محو می‌شدند. بی بی سی آن موقع نظرش چه بود؟ باید یکی برود پیدا کند و برای ما بفرستد.
اعلامیه: به یابنده نظرات بی بی سی در آن دوران، یک ماه عضویت رایگان به پادکست* روزانه این جانب اهدا خواهد شد که در آن به بحث در مورد جایگاه تقیه، و ارتباط آن با بخیه و اخیه پرداخته‌ام.
موضوع دیگر اینکه، به گفته بامدادخبر، تلویزیون دولتی کره شمالی ظاهرا اعلام کرده که در پایتخت  این کشور، یک لانه اسب تک شاخ یا یونیکورن پیدا شده است که ثابت میکند تصاویر نقاشی و حکاکی شده سوار بر یونیکورن از شاه اسطوره ای آنها، یانگیو  بانگیو یا یه چیزی تو این مایه هایو، واقعیت داشته است.
درب این لانه یک سنگ مستطیل شکل است که رویش نوشته شده: لانه یونیکورن (به جان مادرم). کجا؟ بقل پایتخت، یه ذره پایین تر از معبد بزرگ. خودتی مرتیکه. برو ببین گاردین هم زده. گیری کردیم ها... چی می‌گفتم؟ دانشمندان تلویزیون کره شمالی این نوشته ها را به حدود 1000 سال قبل نسبت می‌دهند. تو بمیری اگر دروغ بگویم.
در همین راستا گروهی از روحانیون تلویزیون ایران، پش از شنیدن این داستان، با تحصن در برابر سفارت خانه سابق انگلستان، و با تف انداختن و سوزاندن پرچم آمریکا و اسرائیل و انگلیس (چرایش را والله اعلم)، خواستار اعاده حیثیت خود بابت داستانهایی چون حضرت محمد و خر سخنگو، ماجراهای سید علی و واژن سحر آمیز، که روایتی گروتسک و بسیار چند لایه از لحظه روی تخته افتادن حضرت است، سید علی و قطار وحشت، و حکایت سید علی خراسانی و خر دجال، و.... شدند. این تجمع با میانجیگری وزارت ارشاد به پایان رسید و وزیر ارشاد وعده داد به زودی این داستان‌ها در یک مجموعه داستان به عنوان " الوقاحت الشیوخ و الحماقت الشیوع "** به چاپ برسند.
دفتر ریاست مجلس نیز به همین مناسبت از تشکیل کمیته حقیقت یاب برای بررسی بقایای برجای مانده در غار اکوان دیو خبر داد. این غار در خیابان پاستور قرار دارد و کارشناسان اهل فن آن را منزل آقای فیروز آبادی می‌خوانند.
مطلب این هفته را با فرازی از سخنان رهبر فقید انقلاب، خمینی کبیر به پایان می‌بریم:
"لکن نگذارید که آنها که می‌روند نروند و آنها که نمی‌روند بروند که. ما که بیخود انقلاب نکردیم. ما با خود انقلاب کردیم، کلی کشته شدند، کلی خون دیدیم، خون گرفتیم، خون دادیم، نتیجه آزمایش آمد، لکن اچ آی وی پازیتیو بود (سردرگمی و سکوت حضّار)."

*نظرات تصویری ضبط شده ما در امور فقط دنیوی
**نه خیر خواننده جان. منظور شیوع پیدا کردن حماقت بوده نه چیز دیگر. البته عربی من همیشه ضعیف بوده است. مورچه را هم مواریچ جمع می‌بندم. ولی شک نکنید. نه. شک نکن.

۱۳۹۱ آذر ۵, یکشنبه

گنگام استایل و باقی قضایا



آنچه گذشت...
·        به گزارش ویژه امشب توجه فرمایید:
حاج آقا محمد کاظم راشد "یزدی"* امام جماعت حرم رضوی اظهار داشت: که وقتی امام خامنه‌ای در ایرانشهر تبعید بودند، یکبار داشتیم به امامت ایشان نماز می‌خواندیم که یک بزغاله آمد توی صحن و جست و خیز کرد و همه خندیدند، اما وقتی بعد نماز از آقا پرسیدیم ایشان هنگام نماز اصلا متوجه حضور بزغاله نشده بودند. ایشان سپس ادامه داد: و چنین است خودروی ملی و خلوص اولیا و از همین حرفها.
خبرنگار ما حمید مسکونی برای تحقیق درباره این داستان به ایرانشهر سفر کرد و با دو تن از ائمه جمعه این شهر به نام حاج آقا دستعلی مالزاده و حجت الاسلام پارچ خوران که در آن نماز جماعت بودند مصاحبه‌ای انجام داد که با هم گوش می‌کنیم (مثلا گوش می‌کنید):
-         حاج آقا: بله، بنده هم آنجا بودم، آقای راشد کل ماجرا را تعریف نکردند. پس از ورود بزغاله و جست و خیز کردنش و نخندیدن آقا، بزغاله که ضایع شده بود، هنگام رکوع آقا، شاخ محکمی به ماتحت مبارک ایشان زد و ایشان تعادل خود را از دست دادند، اما در همان هنگام الاغی به داخل محراب پرید با دندان عبای آقا را گاز گرفت و نگذاشت حضرت سقوط کنند. بزغاله مجددا جفتک محکمی به آقا زد ولی درست هنگامی که آقا داشتند نقش زمین می‌شدند، گوسفندی خود را زیر ایشان انداخت و نرمی پشم گوسفند نگذاشت به آقا آسیبی برسد.
-         حجت الاسلام: بنده یادم هست که هنگامی که گوسفند خود را به زیر قدوم مبارک ایشان می‌انداخت فریاد زد: پشم و پیلم فدای پشم و پیلت سیدنا و مولانا. آن الاغ هم که جلوی سقوط حضرت را گرفت خر حضرت خضر بود.
-         حاج آقا درگوشی: (خیلی تخیلی نکن قضیه را. ماجراهای امیرارسلان نامدار نیست که) البته من درست یادم نیست. ایشان بهتر یادشان است.
-         حجت الاسلام: بله درست در لحظه ای که حضرت روی گوسفند افتاد، بزغاله با دوستانش شمشیر کشیدند و به ایشان حمله کردند. حضرت خاک روی شانه‌های خود را استیون سیگال وار تکاندند و ذوالذاقارتِ هاتوری هانزو** نشان را از نیام برکشیده، کیل بیل وار از کشته‌های دشمن پشته ساختند. بزغاله ها داشتند شکست می‌خوردند که ناگهان سرکرده آنها از پشت با چاقو به آقا حمله ور شد. ناگهان تمام جنگ بی‌حرکت شد و حضرت در حالی که پاهایشان را به حالت لوزی درآورده بودند از زمین بصورت اسلوموشن بلند شدند و تمام میدان جنگ یک دور 360 درجه بصورت افقی دور ایشان چرخید.
-         حاج آقا: (درگوشی: فکر کنم داری میروی قاطی باقالی ها. سروتهش را هم بیاور.)
-         بله، به مناسبت آن پیروزی، آن سال که فکر کنم سال 42 بود به سال "ماتریکس ریلودد" نامگذاری شد...
با تشکر از حمید مسکونی خبرنگار ما در ایرانشهر. کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در راستای همین داستان اقدام به چاپ مجموعه داستانی "ماجراهای امام و بزغاله مستکبر" نموده که برای گروه‌های سنی "الف" تا "گاف" تعیین شده است.
·        این بی بی سی فارسی را خدا خیرش بدهد. خبر جمعه نوشته هزاران نفر در میدان تحریر مصر در اعتراض به مورسی جمع شدند، خبرشنبه نوشته صدها نفر جمع شده بودند که آنها هم الان رفته اند. حالا جالب اینکه از این صدها نفر به گفته خود بی بی سی "بیش از یکصد نفر" زخمی شده اند. اینها هم احتمالا شلوغ بوده و زیر دست و پا گیر کرده‌اند، همانطور که ستار بهشتی به قول بی بی سی در زندان "درگذشته بود". اگر کمی بیشتر طول بکشد احتمالا بی بی سی کارمندان خودش را می‌فرستد که میدان تحریر را خالی کنند. حرامزادگی در فارسی کاربردی دارد که به معنای لغوی این کلمه برنمی‌گردد. به آدم‌های موذی و پدرسوخته معمولا حرامزاده گفته می‌شود. شاید به همین دلیل است که اسم BBC  (Bastards By Choice)را انتخاب کرده‌اند.

·         خبر دیگر اینکه، یک بابایی که بیش از سی سال در بی بی سی کار می‌کرده، معلوم شده که به کودکان و زنان و خلاصه هر موجودی که استعداد و پتانسیل مورد تجاوز قرار گرفتن را داشته تجاوز می‌کرده. یک خبرنگار بی بی سی از این جریان بو می‌برد و در این باره برنامه افشاکننده می‌سازد. بی بی سی، اول برای پخش آن اوکی می‌دهد ولی بعد چند روز تأمل به این نتیجه می‌رسد که گزارش کردن یک خبر حقیقی می‌تواند یک بدعت بنیان کَن و فاسد کننده برای این سازمان باشد. در نتیجه به جای پخش آن اکسپوزه افشاگر، یک برنامه در کرامات و سجایای اخلاقی همان آدم متجاوز می‌سازد (به جان خودم عین واقعیته اینها). بعد برای اینکه صدای این گوز ژورنالیستی‌شان را خفه کنند، یک مقام محافظه کار که داشته رد می‌شده و اصلا بچه آن محل نبوده را به تجاوز متهم می‌کنند. یکی هم نبود بگوید حالا صدایش را خفه کردی، بویش را چکار می‌خواهی بکنی؟ خلاصه گند قضیه درآمد و رئیس کل بی بی سی استعفا داد و... اصن یه وضی. جوکی نداشتم اینجا، گفتم که گفته باشم.
·        مطلب این هفته را با فرازی از سخنان هیتلر در نطق معروف 1939 او در آغاز جنگ جهانی در برلین به پایان میبریم (با لهجه آلمانی عصبانی ولی با دقت بخوانید):
خووردن یوروپن هُلُفتن. چرچیلن ایخ توف بررریشت. استالینن پوفن یوزن زرررتن سیبیلن. همه تن بیرن کونن مانن. همه تن پوزن مالن خاکن. دنیامن تیسخیرن. ووپن گنگم استایلن.***

* : انصافا این آب و هوای یزد، عجب نخبه پرور است!
** کیل بیل را ببینید راحت ترید تا دوساعت این رفرنس‌ها را توضیح بدهم. ذوالذاقارت هم در کتاب توجیه الایمان نام شمشیر حضرت سیدعلی (ع) است. حدیث: لا سبع الا سید علی، لا سیف الا ذوالذاقارت
*** : اروپا را خواهیم خورد. چرچیل و استالین آدم های خوبی نیستند. (خطاب به استالین و چرچیل) همه تان باید بروید یک جای بد. پوزه همه شان را به خاک خواهم مالید. ووپا گنگام استایل (به فتح گاف اول. معنی دقیق این اصطلاح مشخص نیست. ظاهرا در اسب سواری و زدن پوز جاستین بیبر کاربرد دارد).